کامل شد
سلااام
اینم اولین داسی از بنده 
توی چت روم با سحر نوشتیمش 
هیجانش واسه ادامه
حالا شوت شین ادامه

داستان از زبان سحر
صبح بود.دینگ دینگ.صدای زنگ ساعت رو مخ بود قطع کردم و بلند شدم
خمیازه ای کشیدم خودمو کش و قوص دادم چشمامو رو یه ذره باز کردم هوووووف ... ساعت 5 صبحه آخه من نمی دونم واسه چی اومدم این دبیرستان البته منو و دوستام ساعت 6 سر کلاس باشی و 6 بعد از ظهر بر گردی خونه دیگه مخم کشش این همه سختی رو نداره اونم واسه روز اول
از توی تخت خواب بلند شدم رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم حوله برداشتم و صورتمو خشک کردم همین طور راه می رفتم که رسیدم به پنجره حوله رو از جلوی صورتم برداشتم توی حیاط رو با دقت نگاه کردم احساس کردم یکی داره نگاهم می کنه چشمامو مالیدم با اینکه هیچی نمی دیدم اما احساس می کرد یه چیزی منو با وقت زیر نظر داره پرده رو کشیدم و رفتم توی آشپزخونه پنیر و نون رو از توی یخچال بیرون آوردم و چایی ساز رو روشن کردم قوری رو شستم و توش چایی ریختم آب که جوش اومد آب رو روی چایی ریختم و گذاشتم دم بکشه گذاشتم روی 90 درجه چون وقتم واسم خیلی ارزش داشت چایی رو ریختم توی لیوان و نشستم روی میز و شروع کردم به خوردن بعد از خوردن به ساعت نگاه کردم :
اییییییییییییی واااااااااااااای دیرم شددددددددددددددد
سریع پریدم توی اتاقم و لباس فرم مدرسه رو پوشیدم و کیفمو برداشتم و شوت شدم بیرون همه داشتن حرکت می کردن به طرف صف هاشون امروز با مدیر و اینا آشنا می شدیم بعله همون طور که فکرشو می کردم صف توی حیاط بود مگه ما پیش دبستانی هستیم که باید صف بگیریم ؟؟؟
یکی که به قیافش می خورد معاون باشه گفت :
عجلونظام 0_0
همه با هم : الله اکبر خامنه ای رهبر جانم فدای رهبر مدرسه ی سنگر ماییم امید رهبر خبر دااار یا مهدی ادرکنی عجل علی ظهورک 0____0
چی ؟؟؟ اینا چشونه ؟؟؟ مگه اومدین دبستان که عجلونظام می گیرن ؟؟ مگه کلاس اولی هستیم ؟؟
بعد همونی که قیافش به معاونا می خورد گفت :
سلام اسم من خانم دیکار هستم معاون مدرسه و احتمالا واسه ی همه ی شما سواله که چرا عجلو نظام گرفتین 
توی دلم با خودم خندیدم : ههه خب معلومه واسه چی ؟؟؟ 
خانم دیکار ادامه داد : شما ها شاید به قول خودتون اومدین به دبیرستان و بزرگ شدین
من تو دلم : نه پس چی ؟؟
خانم دیکار : اما باید بدونین چیز هایی توی وجود شما هست که ازش هیچ اطلاعی ندارین ما می خوایم اونارو واسه شما فعال کنیم تا بتونین کنترلشون کنین
من توی دلم : چی ؟؟ یعنی چی آخه ؟؟
خانم دیکار : ما چند نوع نژاد توی مدرسه داریم نژاد های ظاهریتون رو نمی گم مثل جوجه تیغی و گربه و گرگ نژاد های درونیتون رو می گم نژاد هایی که توی شما مخفی شده و شما انتخاب شدین واسه داشتن این نژاد ها 
من توی دلم : یعنی چی ؟؟ من نمی فهمم
خانم دیکار : خب ... حالا برین سر کلاساتون اسامیتون روی برده می تونین ببینینشون تا ببینین توی کدوم کلاس افتادین
همه رفتن سمت برد و کلاس هاشونو دیدن و رفتن سر کلاساشون البته همه به صف و مرتب نوبت به من رسید خیله خب ... سحر شالی ... شالی ... شالی .... آهان ... خب کلاسم A1 توی طبقه ی سوم خیله خب ...
رفتم توی راهرو از پله ها رفتم و رسیدم به طبقه ی سوم راه روی بزرگی بود فکرم همش درگیر بود یعنی چی نژاد توی ما مخفی شده؟چیزای عجیبی میگه ها!همش درگیر فکر بودم که یکی بهم خورد!لعنتی لعنتی کتابامممم سرمو بردم بالا ...... چی ؟؟ ناری ؟؟؟؟
من : ناری ؟؟؟ عه ناریییییییی ؟؟
نارنیا خم شد و کتابامو از روی زمین جمع کرد و یه نگاه بهم انداخت قایفه ی عصبی و ناراحتی داشت کتابارو بهم داد و رفت
واا ؟؟ چرا ناری باهام حرف نزد ؟؟ وااااایییییییی اینجا دبیرستانه آخه ؟؟؟ کلاسمو پیدا کردم و درو باز کردم
معلم اومدو با بچه ها آشنا شد  بعد از کلاس من با خودم : وای چه معلم خوب و مهربونی بود نه دعوامون می کرد نه سرمون داد می زد چقد خانم خوبی بود خانم کالاری دوستت دارم 
خب بگذریم داشتم قدم زنان به سمت بوفه می رفتم که چشمم خورد به ناری دویدم سمتش می خواستم دلیل رفتار امروزشو بدونم
رسیدم پشتش و دستمو گذاشتم روی شونش 
من : هی ... ناری تو چته امروز ؟؟
نارنیا برگشت سمتم و چشم تو چشم شدیم
من : حالت خوبه ؟؟
نارنیا : نع زیاد ...
من : چراا ؟؟
نارنیا : من به اینجا شک دارم خیلی مشکوک می زنه اصلا مثل دبیرستان های عادی نیست ...
من : خب آره منم از حرف های خانم دیکار اصن سر در نیاوردم خیلی مبهم حرف زد 
نارنیا : نژاد های مخفی ..... 
من : حالا وللش میای بریم بوفه ؟؟
نارنیا : بریم 
من نارنیا رفتیم طرف بوفه 
من : ناری تو چی می خوای ؟
نارنیا : هر چی واسه خودت گرفتی
من : باشه ...  
رو کردم طرف مسئول بوفه
من : ببخشید می شه دو تا شیر کاکائو بدین ؟
مسئول بوفه : برای خودت ؟؟
من : خب ... نه ... یکیش واسه ی دوستمه
مسئول بوفه : نمی شه دوستت باید بیاد خودش شیر کاکائو بگیره 
من : عه خب شما بدین 
مسئول بوفه : نمی شه دخترم این قانون مدرسه اس
من : .... خب .... باشه
پول یه شیر کاکائو رو دادم و از صف اومدم بیرون و رفتم طرف نارنیا
من : نارنیا ؟؟
نارنیا : هوم ؟
من : چیزه ... خودت باید بری شیر کاکائو بگیری 
نارنیا : دقیقا چرا ؟؟
من : نمی دونم پول داری ؟
نارنیا : آره 
نارنیا یه لبخند زد 
نارنیا : فک کنم باید حس شکم رو بذارم کنار 
من : آره بابا ولش کن حالا برو شیر کاکائو بگیر من منتظرت می مونم تا با هم بخوریم
نارنیا : باشه
نارنیا رفت توی صف و رسید به بوفه شیر کاکائو رو خرید و اومد پیش من بوفه توی حیاط بود رفتیم روی یه صندلی که زیر درخت بود و درخت روش سایه انداخته بود نشستیم
من شیر کاکائو رو خوردم اما .............اوووووق ........ خیلی شوووووورهههههههههههههههه
به نارنیا نگاه کردم ... با آرامش می خورد
من : امم ... نارنیا من ... باید برم 
نارنیا : کجا ؟؟
من : یه جا .....
نارنیا : کجا ؟؟
من : دستشویی
نارنیا : خب برو
به سمت دستشویی حمله ور شدم
به صورتم آب زدم اووووف چم شده ؟؟
به آینه نگاه کردم رنگ پوزم از کرمی به سفید تغییر کرده بود
چیییی ؟؟؟ چی شدههههه ؟؟؟ م ... من چم شده ؟؟؟
رنگ موهام و چشمام قرمز شد و دندونام تیز
یهو نارنیا اومد
نارنیا : هی ..... سح .... سحر ؟؟؟0____0
می خواستم جواب بدم اما نمی تونستم یه چیزی وجودمو گرفته بود
به طور نا خواسته پریدم روی نارنیا و پوزشو چنگ زدم نارنیا خواست من روی هوا معلق کنه که بهش ضربه زدم و نارنیا خورد توی دیوار 
بدنم داشت می رفت به سمت نارنیا اما حالم یهو بد شد و همونجا افتادم زمین
به حالت اولم برگشته بودم
نارنیا اومد طرفم
نارنیا : سحر ........
من : وای من چم شده ؟؟؟
نارنیا کمکم کرد و رفتیم دفتر مدیر لیونس
لیونس : اووممم ...... این طبیعیه
نارنیا : ببخشیدا ولی اصلا طبیعی نیست
لیونس : نژاد درونیش فعال شده 
سحر : اما خانم ......
لیونس : حالا لطفا برین من کار دارم
با نارنیا رفتیم بیرون و نارنیا منو تا اتاقم رسوند
بی جهت گریم گرفت زنگ زدم به نارنیا
نارنیا : الو 
من : منم سحر
نارنیا : سحر خوبی ؟؟؟
من : ناری می شه بیای اینجا ؟؟
نارنیا : خیله خب ....
نارنیا بعد از چند دقیقه اومد وقتی وارد شد دیدم روی پوزش چسب زده
گریم شدت گرفت
نارنیا اومد نشست کنارم
نارنیا : چرا گریه می کنی ؟؟؟
من : من ..... هق ..... بهت ..... هق .... آسیب زدم ..... هق .... هق 
نارنیا : نگران اون نباش خودم درستش می کنم اما خب خودت می دونی حق استفاده از قدرتو نداریم
من : می دونم
نارنیا : سحر امروز چت شده بود ؟؟؟
من : دست خودم نبود 
نارنیا : هر چیه به اون شیر کاکائو ربط داره
من : باورت می شه شور بود ؟؟؟
نارنیا : باورت می شه به طور وحشتناکی تلخ بود ؟؟؟
من : من پاکتشو نگه داشتم
نارنیا : خب .... بیار ببینمش
رفتم و پاکتشو آوردم و یه نگاه بهش انداختم
من : همون علامته
نارنیا : چی ؟؟؟
من : کار حامیه
نارنیا : حامی همیشه خودش دست به کار می شه
من : روششو عوض کرده
نارنیا : از کجا مطمئنی ؟؟
من : یه علامت که روی شیر کاکائو هم هست رو روی دست مدیر و مسئول بوفه دیدم
نارنیا : که این طور ......
من : اما به قول تو حامی همیشه خودش دست به کار می شه
نارنیا یهو پرید بالا
نارنیا : پاکتو بده
من پاکتو بهش دادم
بعد از کلی تفکرش
نارنیا : هوووممم ....... چرا اینا دست از سر من بر نمی دارن ؟؟
من : چی شده ؟؟؟
نارنیا : حرف های اسم شیر کاکائو رو نگاه کن ...... هر کدوم از این حرف ها مخفف اسم جادوگر های قاتل و سرشناسه ...... در واقع جد مارمولک 
من : لعنتی ...
نارنیا : بیا بریم ...
من : باشه
با هم رفتیم توی راهرو و به صورت اتفاقی صدای مدیرو شنیدم که با کسی می حرفید
لیونس : ببخشید قربان
؟؟؟ : من بهتون پول نمی دم که گند بزنین توی کار
لیونس : اما داره جواب می ده سحر گرگینه شده اما پایدار نبوده
؟؟؟ : واسم فرقی نمی کنه من حامیه سحرم و این یعنی سحر باید از بین بره
با نارنیا از اونجا دور شدیم
من : کار خودش بود
نارنیا : فردا اصلا شیر کاکائو یا هیچ چیز دیگه ای از اینجا نخور
من : باشه
فردا صبح سر کلاس بودیم با خانم کالاری وووویییییی عاشقشم اما خب یه اتفاقی افتاد ....
خانم کالاری داشت پای تخته چیز می ز می نوشت که یهو ثابت ایستاد
وقتی برگشت یه چاقو توی پهلوش بود همون طور که ازش خون می رفت افتاد زمین مدیرو صدا کردیم البته مدیر جا خورد اما بعد کاملا عادی برخورد کرد 
با ناری داشتیم می رفتیم که بر خوردیم به یه دختری که موهاش بنفش و آبی بود
من : هانتییی ؟؟؟
هانترس داشت گریه می کرد
من و ناری دویدیم سمتش
من : هی هانتی چرا گریه می کنی ؟؟؟
هانترس : دنی ... دنی ... دنیلا ... هق هق هق
نارنیا در گوشم گفت : کار حامیه احتمالا گرگینه شده
من : آره شاید ...
از هانترس پرسیدم : گرگینه شد ؟؟؟
هانترس : هق ... هق ... آر ... آره ... هق هق ... اون دستمو گاز .... هق هق .... گرفت .... هق هق
نارنیا : پاشو بریم دستشویی
من : زود باش
هانترس : چرا ؟؟
نارنیا : بیا بریم دیگه
و بردیمش به دستشویی
دستشویی و حمام تنها جاهایی بودن که دوربین نداشتن و می شد از قدرت استفاده کرد
نارنیا در حال خوب کردن زخم هانترس بود که یه چی خورد پشتکلمون و بی هوش شدیم 
چشمامو وقتی باز کردم همه بودن به جز نارنیا 
حامی از توی تاریکی اومد جلو
من : حامی 
حامی : خوشحالم می بینمت
من : اما من نیستم
حامی : به درک
من : بی ادب
حامی : البته اهمیت نمی دم تا چند دقیقه ی دیگه اینجا منفجر می شه با همه ی کسایی که اینجا درس می خونن همه ی دوستات موهاهاهاها
من بلند داد زدم : ناااااااارنیا
یهو در پکید و نارنیا اومد تو
من : واو چه سریع
نارنیا : دوستامو آزاد کن
؟؟؟ : زود باش دیگه
تازه متوجه شدم که دنیلا هم اینجا بود البته در حالت عادیش
نارنیا حامی رو شوت کرد و دستای ما رو باز کرد و رفتیم بیرون یهوووووووو
بوووووووم
کل ساختمون ترکید
نارنیا : نزدیک بود
هانترس : اما حامی بر می گرده
دنیلا : خیلی خر جونه -__-
من :  اما خانم کالاری چی ؟؟؟
؟؟؟ : من اینجام سحر
برگشتم دیدم خانم کالاری پشت سرم بود پریدم بغلش
خانم کالاری : دوستت همه رو از مدرسه برد بیرون و منم آورد بیرون
من : مرسی ناری
نارنیا : خواهش
خانم کالاری : من از اولشم می دونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس برای همین خواستن از شر من خلاص بشن
هانترس : خیلی بدن ... بد ... بد ... بد ...
چند روزی گذشته بود 
مدرسه ی جدید خیلی خوبههههه خانم کالاری هم اونجا معلم شد همه دوستام هستن
و البته با خیال راحت می تونم شیر کاکائو بخورم 
پایان 
این داسی یه قسمتی بود نظرتون دربارش چی بود ؟؟