خب داستان قسمت دوم اومد
خب برو ادامه حرفی ندارم

(قسمت دوم)
سورا:اه.....مسخرست!سالروز تاج گذاری ملکه تو مراسم جشن بمب بذارن!فکرشو بکن؟؟ الیزابت:لازم نیست فکرشو بکنی چون همین چند دقیقه پیش جلو چشممون بود!(عجب جواب کمر شکنی) ناری:  سحر:  کاترین:  رایلی:   . الیزابت که جلو تر از همه حرکت میکرد رفت جلو تر و نفس نفس زنان روی صندلی پارک نشست.(از قصر که ریختن بیرون یک راست فرار کردن سمت پارک)بقیه هم یواش یواش اومدن کنارش نشستن.الیزابت محکم زد روی پیشونیش و گفت:ای وای!من الان باید پیش همکارام باشم تا ببینم چه اتفاقی افتاده!سپس سریع از روی صندلی بلند شد و دوید سمت قصر! سورا:صبر کن الی کجا میری؟؟؟ الیزابت در حالی که با تمام سرعت به سمت قصر و ساختمان های سازمان حرکت می کرد گفت:میرم پیش همکارااااااااااااااااام!!
****
ملکه:همتون باید این اوضاع وخیم رو بررسی کنید و بفهمید که کدوم (بیییییییییییییییییییب) جرات کرده تو قصر من بمب بذاره!(ملکه متوجه شد یکی از کاراگاه ها زیاد هواسش نیس برای همین رفت جلو دماغش و فریاد زد:)مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  کاراگاه(همون پلیس سازمان):ععععهههه بله ملکه!
ملکه:آفرین  خب بذار ببینم....همتون هستید به جز......
.
.
.
.
.
.
پارکررررررررررررر!!
 
همون لحظه در باز شد و الیزابت از اون طرف در پرت شد داخل !!!!
الیزابت:mouse girl 03
ملکه:mouse girl 27
سرباز:
بقیه پلیس ها:

ملکه:برو سر جات! الیزابت:معذرت میخ...mouse girl 03 ملکه:مگه باتو نیستم برو سر جات! الیزابت رفت و کنار بقیه ایستاد! ملکه خیلی رسمی از جلوی الیزابت رد شد و گفت:به خاطر دیر کردنت یک تنبیه چرب برات در نظر دارم... الیزابت:   چند ثانیه سکوت همه جا رو فرا گرفت...  ملکه:خب گمشید جست و جو کنید یک کاری بکنید مگه شماها مجسمه این که هی ایستادین مثل چی منو نگاه میکنید؟؟؟؟؟؟؟؟   همون لحظه:-مامان؟؟؟؟؟.....(قیافه الی:  )  ملکه:اووووووووووووووووه فرشته کوچولوی من بالاخره از خواب ناز بیدار شد؟؟؟؟  یارو:هی من دیگه الان 20 سالمه چرا این جوری با من حرف میزنی؟؟؟؟ ملکه:اوه پسرم ویکتور، زیاد خودتو ناراحت نکن...  ویکتور:باز چه خبر شده بوی انفجار به شمامم میخوره...   ملکه:زیاد خودتو نگران نکن پسرم،هیچی نشدهههههه،فقط سالن جشن منفجر شد....  ویکتور:باز دیگه به دست کی؟  ملکه:به دست نمی دونم کدوم بی نزاکتی؟؟؟فقط این مامورای تنبل ما باید برن تحقیق کنن که از بس تنبلن نمیکنن! زود گورتونو از اینجا گم کنین!  ویکتور:اها پس خوبه منم رفتم...(و دنبال بقیه راه افتاد!)ملکه از پشت لباس ویکتور گرفت و اونو کشوند سمت خودش و گفت:او او ،نه، پسر من باید اینجا بمونه،من باهات کار دارم.... سپس به زور کشوندش داخ آسانسور و فریاد زد:خب دیگه برید تحقیق کنید مونگولا! و در آسانسور بسته شد!صداشون هنوز میومد:
-نه مامی من نمی خوام اینجا بمونمممممممممممممممم-نه نه پسر من باید پیش خودم باشه-مامانننننننن.....
الیزابت در برابر اون همه اتفاق:   


پایان قسمت دوم!
حسش نبود زیاد بنویسم!
از قسمت بعدی جاهای اصلی داستان شروع میشه!
نظر پلییییییییییییییز